
بسکه دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد!
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟!

دیگه به آخر خط رسیده بودیم...باید بهش ثابت می کردم
که دوستش دارم...
خیلی عصبانی بود.گفت:خب ثابت کن که دوستم داری...
گفتم چه طوری؟
گفت:ثابت کن برام می میری...!
گفتم چه طوری؟
یه تیغ داد دستم و گفت:اگه دوسم داری رگتو بزن!
گفتم آخه مرگ و زندگی دست خداست،نه منو تو!!!
گفت:پس دوستم نداری...
خیلی بهم بر خوردو بلافاصله رگمو زدم...
همین طور که داشتم تو بغلش جون می دادم
آروم گفت:اگه دوستم داشت خودشو نمی کشت...!!!
البته این شکلکه چه ربطی به این عکسا داره رو نمیدونم![]()



خداوندا!
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم...!
بين مـا هـنوز همون دو تا نگاه يخ زده س
تو دلامون هوا سرده ، اول روز سده س
سـرد و ساکتيم ولي هر دو هـلاک همديگه
هـميشه منتظريم کـه اون يـکي چيزي بگه
تا غـريبه اي مياد ، دلـهره ها جون ميگيرن
نکنه چيزي بشه ، آخ ، اونو از مـن نگيرن
به خـدا ، اگـه فقط يه بـار ديگه تنها بـشيم
اين سکوت و ميشکنم ، من ميدونم ، مال هميم
امـا تـا غـريبـه ها گـم ميشـن و مـيرن سفر
خيره ميشيم به هم و فقط ميگيم : خب ، چه خبر؟
انگـار عـادت شده کـه پـا بذاريم رو قولمون
چـشامون و هـم بذاريم ، زيـر لب بگيم بمون
باز دوباره سرد و مغـرور ، ساکت و بي اعتنا
عشق و پنهون مي کنيم ، اگـه نذاريم زير پا !
امـا من ديگه بريده م ، آخـه بازيگـري سخته
به خودم ميگم تبر باش ، اين سکوتت يه درخته
ميخوام امشب نورِ مهتاب شاهدِ من و تو باشه
مثه من نقـاب و بـردار ، بذا ابـرِ تـيـره واشه
یه آدم با تجربه می گفت: کسی که واقعا عاشق باشه حتی اگه عشقش
بدترین گناهو در حقش بکنه بازم حاضره اونو ببخشه و دوستش داشته باشه
پس آهای کسایی که ادعای عاشقی می کنید! یه بار کلاتونو قاضی کنید ببینید
واقا اگه عشقتون بدترین گناهو در حقتون بکنه بازم حاضرید ببخشیدش و دوستش داشته باشید؟
اگه جوابتون منفی هستش بدونید که عاشقی شما ادعای محض بوده و بس....!
امروز دلم خیلی گرفته از دست خودم از دست خدا از دست همه...
مثل اینکه آسمونم از حال من خبر داره که داره می باره!
به هیچ کس اعتماد ندارم همه منو واسه خودشون می خوان نه واسه خودم
واقعا چرا آدما اینجورین؟! چرا هر چی بیشتر بهشون محبت می کنم ازم دورتر می شن؟!
حالا دارم اینو میفهمم که آدما هیچ کدوم ارزش محبتو ندارن حتی خود من
آره! حتی خود من لیا قت محبتت های یه آدم و نداشتم
از خودم بدم می یاد از همه بدم می یاد احساس می کنم همه دارن بهم دروغ می گن
همه دارن واسم نقش بازی می کنن همه با هم دست به یکی کردن
و فقط منم که بینشون اضافی ام و اونا دارن بازیم می دن
همه چیزِ این دنیا دروغه... همه ی حرفای آدما دروغه...
اگر بیایی آسمان دوباره آبی میشود و همه چیز سر جای خودش بر می گردد حتی حسرت های همیشگی من فقط اگر تو بیایی....
این گونه است بازی روزگار... اگر بیایم آسمان آبی تو تیره خواهد شد و همه چیز از هم می پاشد و حسرت های تو باز خواهند گشت...
من آن نیستم که تو فکر می کنی و آن نبودم که تو فکر می کردی... این را بارها و بارها خواستم به تو بفهمانم اما تو آنقدر غرق رویای این منِ دروغین بودی که نفهمیدی منِ حقیقی کیستم... و هر روز عاشق تر از دیروز می شدی... و من هر روز دور تر میشدم از آن منی که تو در ذهنت برایم ساخته بودی...و نمی دانی این احساس که دارم تو را بازی می دهم چقدر مرا عذاب می داد... هر زمان به خود می آمدم و پا از زندگانی تو بیرون می کشیدم تو با تمام صداقتت چندین قدم به من و به رویای من نزدیک تر می شدی...و آنجا بود که تاب نمی آوردم و دوباره به تو رو می آوردم...اما ای کاش! ای کاش تو تمنای مرا پاسخ نمیدادی تا دوباره من از من دور شوم وعذابت دهم...
بدان می دانستم که با تو بودن مرا به خوشبختی نزدیک می کند اما با من بودن به همان اندازه تو را از خوشبختی دور می کند...
پس برو! برو و بیش از این عذابم مده! برو و بگذار غرق تنهایی خود شوم برو و به کسی فکر کن که تو را خوشبخت کند. برو به دیاری که حضور من در آنجا بی معنی باشد...برو و فکر نکن که تنهایی نه هرگز...! تو هرگز تنها نیستی. تو خدا را داری، تو نور را داری، تو عشق را داری...تو از گذشته ات پشیمان نیستی چون دل کسی را نشکسته ای تو دعا نمی کنی که ای کاش به دنیا نمی آمدی چون تو غرق نوری و همین برای یک زندگی کافیست. بساز آنچه را که می خواهی ...!
و فکر نکن که من تنها نیستم فکر نکن که کسی می تواند جای تو را برایم پر کند. من به خودم، به تو، و به همه دروغ گفتم تا شاید بتوانم این دروغ را خودم باور کنم...واقعیت این است که تو غرق نوری و من غرق تاریکی و تو در کنار من عظمتت را از دست می دهی... برو و بگذار من دعا کنم گر چه خدا مرا فراموش کرده اما بگذار من راستش را ندانم بگذار از خود پنهان کنم که کیستم و دعا کنم...دعا کنم که ای کاش به دنیا نمی آمدم ای کاش چشمان تورا هیچ وقت نمی دیدم البته می دانم که این سعادت بزرگی بود برای من ولی با دیدن چشمهایت سعادت را از تو گرفتم و این عذابم می دهد...برو و بگذار خاطراتت برایم بماند. همیشه می گفتی اولین عشق هیچ گاه فراموش نمی شود و حالا معنای این حرفت را می فهمم... اما چقدر دیر....! برو اما بدان هیچ کس،هیچ کس به اندازه ی تو برای من عزیز نخواهد شد. اینها را نگفتم که برگردی چون من مجازات شدم...مجازات شدم به بی تو بودن...تحملش سخت است اما وقتی به این فکر می کنم که تو با من خوشبخت نمی شدی آرام می شوم...! برو و ندای قلبت را فراموش کن که او لیاقت با تو بودن را نداشت...!
"امید"
پایان شب سیه سفید است
و باز هم می توان دید که خورشید جهان افروز
چگونه از پشت ابر تیره بر زمین نور می پاشد
باز هم می توان راه های محنت را درنوردید
و بر سرزمن های خوشبختی می توان نمای
سفید قصر سعادت را مشاهده کرد تا بار دیگر
امید را در قلب ها و نور معرفت را در دل ها احساس کرد
آری! خردمندان در پس هر ابر ظلمانی آفتاب درخشنده
و در پشت هر محنت نمای سعادتی را مشاهده می کنند
و هر درد و رنجر معرفتی تازه به آنان می بخشد....
"زندگی"
زندگی زیباست
زندگی آتشکده ای پا بر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله ای از هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست......!
باید ترنم بودن را دریافت تا شکوه سرودن و لذت زنده بودن را احساس کرد
باید ترنم بودن را دریافت تا دانست که زندگی زیباست
زندگی دفن عشق در گوشه ی انزوای زمان نیست تا در مرگش سیاه پوشید
زندگی بارش ابر آسمان کینه نیست تا با آفتابی شدن آسمان جسم ها بارانی شود
زندگی بال گشودن اندوه بر معبر تاریخ نیست تا با فرو افتادنش زندگی نابود شود
زندگی خاموشی فروغ ابدیت در گذرگاه محبت نیست
زندگی مجذور آینه ایت زندگی گل به توان ابدیت،زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست
زندگی تپش قلب آدینه است زندگی پرتو خورشید جهان افروز است
زندگی بارش برف، باز شدن نیلوفر سپیده دم عشق است
و باید دانست تا توانست سرودن و لذت زنده بودن را احساس کرد


